تبليغاتX
محبوب من کجایی...؟

محبوب من کجایی...؟

به شادي دل حضرتش: اللهم العن الجبت والطاغوت

محبوبم!

شادم! بیش از هرگاه و شادمانی می کنم زیباتر از هر زمان.

اندوه بزرگ از دست دادن پدر را در کنج دل نهفته ام که نکند سر برآرد و شادمانی امروز را مشوش! چرا که مدام این حدیث در ذهنم تداعی می شود که:

شيعَتنا خُلِقُوا مِن فاضِل طينَتِنا يَفرَحونَ لِفَرَحِنا وَ يِحزُنونَ لِحُزْنِنا...

امروز مادر دل شکسته ات نیز شادمان است  و شاید از همین رو بزرگترین عید، عیدالزهرا-سلام الله علیها- ست. پدرم که از پدر او... !

پس به حرمت ام الائمه-علیهم السلام- سرمستانه شادی می کنیم و تنها یکی آرزو که گاهِ انتقام از آن ملعون باشیم و ببینیم... "ونحن نقول الحمدلله رب العالمین"

«اِذا قَدَمَ القائِم فَیَلْعَنْهُما وَ یَتَبَرَّءُ مِنْهُما»

***

*شيعيان ما از باقيمانده ی طينت ما آفريده شده‏اند، با شادي ما شادند و از حزن ما اندوهگين مي شوند.

+نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت11:16 قبل از ظهرتوسط چشم به راه | |

زیر لب زمزمه می کنی: "کاش هزار فرزند می داشتم و همه را فدای یک تار موی حسین می کردم."

و نام آرام بخش حسین را زیر لب ترنم می کنی:

حسین! حسین! حسین!

حسین اگر بود، تحمل همه ی این رنج ها و دردها  و داغ ها این قدر مشکل نبود. حتی داغ علی اکبر، حتی مصیبت قاسم، حتی شهادت علی اصغر، حتی عروج عباس...!

حسین! حسین! حسین!

تو اگر بودی، سینه ی تسلای تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه ی غم های عالم قابل تحمل بود.

پدرم فدای آن که عمود خیمه اش شکسته شد.

پدرم فدای آن که غمگین درگذشت.

پدرم فدای آن که تشنه جان سپرد.

پدرم فدای آن که محاسنش غرق خون شد.

پدرم فدای آن که جدش محمد مصطفاست، جدش فرستاده ی خداست.

...

(برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب به قلم استاد سید مهدی شجاعی)

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت11:9 بعد از ظهرتوسط چشم به راه | |

آقایم!

چه دلتنگت شده ام!

عصر جمعه است! باید هم که دل تنگ باشم، اما...

دل تنگی و دل گیری هایم هم برای خودم است نه برای تو.

گاهی می اندیشم که چه غریبی، حتی در بین آنان که ادعای انتظارت را دارند!

خود را که می نگرم، می یابم که:

" نه کوششی نه وفایی !        فقط نشستم و گفتم خدا کند که بیایی! "

درست که دعای بر فرجت بسیار تاکید شده است، اما کاش می دانستیم چه کسی را دعا می کنیم!

آری ! هنوز نمي شناسمت... افسوس!

السلام...

اما امروز و حالا، بدجوري دلم مي خواهد سلامت بگويم.

سلام يك رميده از هياهوي دنيا كه اكنون از همه كس و همه جا بريده و تنها تو را يافته است.

سلامي از اعماق جان. از بند بند وجود، كه خودت هم مي داني تمامي ذرات اين وجود ناچيز، بر مولاييت و صاحب زمان بودنت شهادت مي دهند و سر تعظيم فرو آورده اند.

سلامي در نهايت ادب با اين كه هنوز به درستي مؤدب به آداب انتظار نشده ام.

سلام!

سلامم را پاسخ گو آن گونه كه حتي اين گوش ناشنوا به نوايت هم بشنود.

" السلام عليك بجوامع السلام"

 

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت4:44 بعد از ظهرتوسط چشم به راه | |